تبليغاتX
انواع عکس
 
انواع عکس
عکس های زیبا،ورزشی،توپ،طبیعت،داستان توپ،آموزنده،عاشقانه،
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 

باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود ،
آرام تلقین می کنم

فقط یه چیز !!
اول اینکه خواهشا تک تکه کلمه هامو بخونین ! به نگاهاتون نیاز دارم ...
و دوم اینکه دختری (از نوع عشق) توو زندگيم وجود ... فكر كنين گاهي
براي يه آدم خيالي مينويسم !!


اینجا دقیقا حسه اون نیمکت قدیمیی یا اون پل عابر پیادهه رو داره که کلی
خاطره یادت میاره !!
تلخ شدم ... اونقدری ک خودمم تلخیمو نمی تونم تحمل کنم ...
دلم پره ... انقدر ك هر كيو ميبينم دلم ميخواد يك جمله از دردهام رو بهش بگم
...
عنوان رو بخون کل ِ چیزیه ک میخوام بگم !! خبرای بد نقطه ی خیلی خیلی مشترک
ِ این روزاس ... برای اولین بار میخوام یه جوری اعتراف کنم تو عمرم ک همه
بفهمن خستم ... آره بابا خسته م !!
خواستم همه بدونن ک اگه یه وقتی یه چیزی گفتم ناراحت نشید ...
بيش از هر زمان ديگه اي تنهام ...
تصميم گرفتم براي يه آدمي ك به اندازه تمام دنیا دوسش داشتم و هنوز دارم اما کمتر از اون وقتا
نامه بنويسم ... آدمي ك حتي نميدونم الا با کیه ... حتي نميدونم وقتي
صدام ميكنه ممكنه قلبم بلرزه يا نه ... آدمي ك نميدونم انقدر محكم هست ك
بتونم بهش تكيه كنم يا نه ... ميخوام چند ماه دیگه که برای همیشه از اون خراب شده برم چیزی بهم میگه یا......... نميدونم وقتش كي هست ... !!

تنهاييم داره آزارم ميده ... ولي بايد سعي كنم از اين تنهايي استفاده كنم ...

آدم تا وقتي تنها نباشه نميتونه راه كمال رو پيدا كنه ...

چقدر جالبه ... اصلا الان بغض ندارم !!

يه جورايي بايد علاوه بر اينكه حس عشق رو درون خودم ميكشم ، ولي بايد راهش رو
ياد بگيرم ك چجوري به وقتش دوباره بهش پرو بال بدم ... مسئوليت سختيه !!


12/۲۹
امروز یا فردا یا پس فردا ، چه فرقی داره ... ؟؟ !!
صد افسوس ... آقا ، آیا برای زاده شدنش انقدر اصرار بود ؟! تا دروغ بشنومو
زبان به کام بدوزمو سر به تایید تکان بدم ... تا روزی دزدیده شده ام را از
دیگران بدزدم ... تا با اسم عشق ٬ آزادیه یار هم سقفم رو به باد دهم ... تا
او را صاحب شوم و آنگاه بی اختیار همه چیز رو رها کنم ...
داغونم ...
شب بود ... حدودای 9:30 !! سوز سردیم میزد تو صورت آدم ... بلوار شهریار رو
داشتم پیاده می رفتم بالاو عجله داشتم ک زودتر به خونه برسم و غرق وصال
شومینه شم ...
همینطور ک داشتم قدم می زدمو بدبختیامو توو ذهنم دوره می کردم ، یه صدایی از
پشت سر توجهم رو جلب کرد ... یه دختر جوانی بود ، گفت: "آقا پسر!" گفتم
"بله" – یه لحظه میاین اینجا ؟ فکر کردم آدرسی چیزی می خواد ، رفتم طرفش ...
یکم اطرافو نگاه کرد ، گفت: "می خوای امشبو با هم باشیم؟" یه لحظه سکوت
کردمو با تعجب نگاهش کردم ... اصولاً دنباله دردسر نیستم ، اومدم بگم "نه" ک
دوباره نگاهم به صورتش افتاد ، حالت عجیبی داشت ، چیزی ک نمی فهمیدم چی بود
!! یه کم خودمو جمع و جور کردم ، با یه لبخند زورکی سرمو به نشان تایید تکون
دادم ...
هیچ جوابی برای خودم ک چرا همچین کاری کردم نداشتم ... قبلاً هم همچین
موردایی دیده بودمو راهمو کج کرده بودم ... ولی توی این یه مورد ، یه سوال
بزرگ توو ذهنم سنگینی می کرد ... "چرا؟!"

شروع کردیم قدم زدن ... – خونتون نزدیکه ؟ -آره همین خیابون بالاییه
–بیا از کوچه پس کوچه بریم –باشه بریم !!

دنبال حرف می گشتم ک سر بحثو باز کنمو سوالمو بپرسم ، با اینکه خودم جوابشو
می دونستم ... قطعاً چیزی جز فقر نبود ... !!

گفتم –چند سالته ؟ -چه فرقی می کنه ؟ ... راست می گفت ، واقعاً چه فرقی
می کرد ؟ ... دوباره نگاهش کردم ، نگاهم کرد ... جثه ی ریز و صورت با مزه
ای داشت ، ولی در کل ریخت و قیافه ش دهاتی می زد ... گفت –چرا اینجوری نگا
می کنی ؟ -چه جوری ؟ -نمی دونم –(لبخند زدم) شام خوردی ؟ -آره ،
خوردم ...

دوباره بینمون سکوت برقرار شد و من بدنبال شکستنش ... –نمی خوای بگی چند
سالته ؟ -تو ک خیلی پایین می زنی ! – آره ۲۲ سالمه ... – حدس می زدم
... نمی دونستم چطوری بحثو بکشم به جایی ک می خواستم ، دنبال یه مشت کلمه ی
مناسب می گشتم ...

- میشه یه سوال بپرسم ؟ -۱۸ سالمه !!! – (خندیدم) نه منظورم این نبود ...
–خب بپرس ! – میشه بپرسم چرا اینجایی ؟

وایساد ... یه نگاه توو صورتم کرد ک همه نفرتای دنیا رو توش دیدم ...

دستپاچه گفتم –ببین ، من اصلاً کاری باهات ندارم ... اگرم تا اینجا
کشوندمت واسه پرسیدن همین سوال بود !! باور کن کاریت ندارم ...!

- پس گـُه می خوری وقت منو می گیری !... سرشو انداخت پایینو رفت ، 10 متری
رفت ... آروم آروم وایساد ، برگشت ... اومد طرفم با صدایی که پر از تنفر
بود گفت – اگه من نرم (...) بدم ، شما دیوثا خرج درمون شوهر منو می دین
؟؟؟... دوباره برگشتو دوید طرف خیابون اصلی ....

آروم قدم می زدم طرف خونه ، باد سوزناک تر از قبل شده بود ... داشتم فکر می
کردم ، اینبار به جمله ای توی سرم می چرخید ...

"به سلامتی اونی ک تن به تن خواها میده ، به عشق سلامتی عشقش..."


وقتی ک حوصله ی آینه رو ندارم ...
وقتی ک از همه طرف احساس خفگی می کنم ...
وقتی ک اشکای سبزم رو پشت چشمای سرخم پنهون می کنم ...
وقتی ک معنی دادن به خوشبختی ، جاری شدن تو حس دیروزه ...
وقتی ک "زشت باید دید و انگارید خوب ..."
وقتی ک "زهر باید خورد و انگارید قند ..."
.
وقتی که همه بهونه هامو می گردم واسه یه لحظه آرامش ، حالو هوای گله دارم ...
امروز حالو هوای گله دارم ... کاری ک بیشتر خودکارم رو درگیر می کنه تا
زبانم ... امانم رو بریده این انسان ... همان انسانی ک اشرف مخلوقاته و
خلیفه ی خدایش بر این خاک !! آری ... همین موجود زنده ک به لطف هوش و نطقش
، حالا این چنین از دیگر حیوونات پیش افتاده ... و ما انسانیم ... یعنی
تنها حیوانی ک همنوعش را میشکندو می کشد ! خرس ها و گرگها و تمساح ها چه
بدنامند ... اما ما انسانیم ... عاشق زیبایی ... و پروانه ها زیبایند !!
آنها را خشک می کنیم و به دیوار می چسبانیم ... ما عاشق پروانه هاییم ...
شاید بهتر است بگم ، ما عاشق چیزهایی هستیم ک به زودی قراره نابودشان کنیم
... !!
انسانیم دیگر ... با خمی در ابرو ... با رگی ک از غیرت باد کرده ... با
خشمی ک در گلو پر کرده ایم ... حکم قصاص می طلبیم ... به شکرانه اش قربانی
می کنیم و گوسفند را ک جلویمان سر می برند ، با سوزی عالم کش می گوییم: حیوان
بیچاره ... و چشمهایمان چه مظلوم می شوند ...
چه ساده هستند این کلمات ... به اینها راضی نیستم ...
به قول فالاچی "دیگر هیچ چیز را حس نمی کنیم و خوشحال می شویم که هنوز زنده
ایم..."
نه ... این مفاهیم زیادی تلخند ... دوست ندارم باورشون کنم ... گلومو می
زنن !! ما انسانیم ... می گوییم حقیقت تلخ است ... ما چیز تلخ دوست نداریم
... ما شیرینی دوست داریم ... لیمو شیرین رو زود می خوریم ...
ما انسانیم ... انسان در لغت یعنی "فراموشکار"... از "نسو" می یاد ... و
چقدر برازنده ی ماست ... آری فراموشکاریم ... زود یادمان می رود ک دیگران
"خوب" بودند و اگر حالا "بد" ند ، شاید بخاطر ماست !! تازه خوبو بد رو هم
خودمون تعریف می کنیم ... همینه که هست !!
انسان می کشد ... انسان خیانت می کند ... انسان می فروشد ... انسان نمی
بخشد ... انسان حسادت می کند ... انسان قول میدهد ... و بعد زیر چکمه های
روشن فکری اش همه چیز را لگدمال می کند ... انسان فرار می کند .... انسان
پر از تضاد است ... انسان پر از ادعاست ... انسان فراموشکار است ... انسان
تمام این حرفها را بارها شنیده و بازهم فراموش کرده است ... و من هنوز برای
تو می نویسم ... من ک مثل تو درنده ترین حیوان این جنگلم ... و شاید همه ی
اینها برای من و تو اجتناب ناپذیر باشد !!

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه ... :(
به طرز ِ خاصی دلم تنگیده ... از اون دلتنگی هایی ک کمتر کسی دچارش میشه ،
از اون دلتنگی هایی ک هوس میکنم یکی از پارک های مرکز ِ شهر رو دربست در
اختیار بگیرم تا تمام ِ دلتنگی هایم رو بریزم اونجا !! یه مهمونی بگیرم اصن
... یک جور مهمونیه درست حسابی !!
آآآآی تو ک الان تا اینجا خودت رو کشون کشون اوردی ، این سطر ها رو بالا و
پایین میکنی ، آخرین باری ک جمله ای شنیده باشی از من !! فکر کن یکم ...
حرفی از دلتنگی نبود ؟؟؟

دلم تنگه واقعا !!

برای تمام ِ روزهایی ک گذشت ، برای تمام ِ کنار ِ هم بودن ها ... برای روزای
مهدکودک گرفته تا دلتنگی های دوره ی ِ دانشگاه ...
یا نه اصلا ! خوب تر ک فکر میکنم ... همان 4 _ 5 سال ِ اول ِ زندگی هم جای ِ
دلتنگی داره ! مگه نه ؟؟

هی ... باز هم تو !
اینجا خواستم گفته باشم کمتر کسی از این طور دلتنگی ها نصیبش میشه ...
میفهمی ؟!
اولین روزه دانشگاه رفتنم توو سال ِ بعد دلم میخواد برعکس ِ تمام این سال ها
سرم رو بکنم توو لاک ِ خودم تا یه وقت سلام ِ کسی (!!) دیگه به هم نریزه هوای
دلم رو ... !!
دلم میخواد دانشگاه رو عین ِ آدم برومو بیام ... گاهی برای خودم دل بسوزونم
! یه طوری استادا رو نیگا
کنم ک دلم برای اونا هم تنگ نشه ! اِی داد ... !!
گفتم ک !!
دلتنگیه من یه طور ِ خاصه ... با بقیه فرق داره کلا ... میفهمی ؟؟
باز رسیدم سره یه دو راهی ...
من هیچوقت سر دو راهیا تصمیم نگرفتم ، همیشه سر دو راهیا نصف شدم ! اینی که
الان داره این نوشته رو پست میکنه یک هزار و بیست و چهارم منه !! خیلی وقته
از بقیه‌م خبر ندارم ، امیدوارم اونا روزای بهتریو تجربه کرده باشن !
همینطور شما -دوستای نتیم- ک از شمام خبری ندارم !! امیدوارم شمام روزای
بهتریو داشته باشین ... :)
ههه .... :))
یادمه اولین کامپیوتری که خریده بودیم ، هر وقت میخواستم باهاش تایپ کنم کلی
استرس داشتم که تا حرف بعدی رو پیدا میکنم یه وقت نره رو اسکرین سیور !!
اینجا هم حالا اینجوری شده ، انقد فاصله افتاده بین پستام که هربار یه چیزی
مینویسم یکی دو نفر میان تبریک میگن که برگشتم ...!
یکی اومده بود کامنت گذاشته بود : سعی کن نیمه ی پره لیوان رو ببینی ... !!
ها !!!
کوووو ؟؟!!
کدووووم لیوان ؟؟!!
یکیم اومده کامنت گذاشته : "خلاقیت، هنر پنهان کردن منابعه" !!!!! بعید


 

مدتهاست قلبم سرم درد ميكنه ... شايد بدونم چرا !! ولي ديگه با هيشكي درد دل
نمی كنم ... يكي دو هفته پيش نوار مغز و ام آر آی گرفتم ... دكترم رفته مسافرت هنوز به
هيچ دكتر ديگه اي هم نشونش ندادم ... ولي از چيزايي كه نوشته ، مشخصه هنوز
خوب نشدم !!

بهت
گفتم 22 سال دير پيدات كردم ... گفتي : سرنوشت ... نميتونم صلاح و عدالت و
سرنوشت و هيچ چيزي از خدا رو درك كنم ... تو بهم بفهمون !!
بیخیلی !!!
و در آخر سالی ک این چند روز آخرش هم خیلی خیلی خسته کننده میگذره سال جالبی
نبود برای من ... سخت گذشت !! چند سال پیرم کرد این 90 ِ مسخره ...! اما
امیدوارم 91 سال خوبی باشه برای همه ...

عیدتون مبارک ...


راستی !
از "يه دوست" بابت گذاشتنه اون یه بيت شعر بالا ، براي پست قبليم ک حذفش کردم 
خيلي ممنونم !
هيچ بن بستي وجود نداره ... دارم سعي ميكنم يا يه راهي پيدا كنم يا يه راه بسازم ...

دلم ميخواست الان مست ميكردمو فقط مي نوشتم ... فقطو فقط ... ولي
دیگه خسته شدم ...
از سال 82 دارم وبلاگ نويسي ميكنم و هميشه از اين لوس بازياي تعطيلي وبلاگ
بدم ميومده ... ولی روزگاره دیگه ... با آدم یه کارایی رو میکنه ک آدم مجبور
میشه کاری رو ک دوس نداره رو بکنه ... به خاطر همين بود ك با گذاشتن چنتا
پسته خداحافظی همين معنا برداشت شد ... پوزش !! پس من در سلامت عقل
همين جا اعلام ميكنم كه تا ابد هستم ... و ننوشتن توي اين وبلاگ
به هيچ عنوان به معناي تعطيلي نيست ... فقط بهتره با ننوشتن يه سري از چيزها
از بروز فتنه جلوگيري كنم ... و ميدونم اگه يه جمله ديگه اضافه تر بنويسم
ممكنه دوباره شروع كنم به نوشتن مطلب !!

راستي سلام سلام ...


راستی :

لذت بخش تر از ب ارگــــــــــــــ.اسم رسیدن اینه ک اونقد گریه کنی ک چشمات
مست خواب شنو ٬ یه دله سیر بخوابی ک فقط این زمان لعنتی بگذره ...


 

تـنـــــــــم مــــی لــرزد از فــــــاجــعـه ای دیـگـــــــر وقـــــتـی
كــ یــــکـی مــی گــــــویـد فــــلانـی حـــــامـلـه اســــت ... !!

بر گرفته از سیب آبی

 

 


مــــصــــــــــــطــــــــفـــــــــــــــــــــی حــــــــــــــــــــــــــن پــــــــــــــــــــــــــــــور

 

 


دوشنبه 1390/12/29 :: 2:15 ::  نويسنده : مصطفی

اگه  یکی رو دیدی  که  وقتی داری  رد  می شی  بر میگرده   و نگات   میکنه  بدون  براش  مهمی

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله می یاد سمت تو بدون براش عزیزی

 

اگه  یکی  رو  دیدی  که  وقتی  داری  می خندی  بر میگرده  و نگات  می کنه  بدون  واسش قشنگی

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی بر میگرده می یاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره

 

اگه یکی رو  دیدی  که  وقتی داری  با  یه  نفر  دیگه  حرف  میزنی  ترکت  می کنه  بدون  عاشقته

 

 اگه  یکی  رو  دیدی  که   وقتی   داری   ترکش  می کنی   فقط    سکوت  می کنه   بدون   دیوونته

 

اگه   یکی   رو  دیدی   که   از  نبودنت     داغون    شده    بدون   که   براش    همه   چی   بودی

 

اگه یکی  رو  دیدی  که   یه   روز   از   بی تو   بودن   می ناله  بدون   که   بدون    تو  می میره

 

اگه   یکی   رو  دیدی   که  بعد   از  رفتنت   لباس   سفید   پوشیده   بدون  که   بدونه   تو   مرده

 

گه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون  واسه  خاطر  تو   مرده

 برای دیدن همه به ادامه مطلب بروید


لطفا بر روی (انتخاب وبلاگ برتر ماه) کلیک کنید وبه این وبلاگ برای بهتر شدن رای بدهید

Top Blog                 Top Blog



ادامه مطلب ...
یکشنبه 1390/11/30 :: 8:21 ::  نويسنده : مصطفی
 

مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می‌اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی‌بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می‌کند؟» مرد نمی‌توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود:
«دوستت دارم پدر»

برچسب‌ها: داستان, زیبا, خوشکل, جالب
چهارشنبه 1391/01/30 :: 20:34 ::  نويسنده : مصطفی
دفعه اول تو کوچه دیدمش گفت: داداشی میای بازی کنیم؟ بعد اینکه بازیمون تموم شد گفت: تو بهترین داداش دنیایی..
وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشمم همش اونو میدید و میخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم، دوسش دارم؛ اما اون گفت: تو بهترین داداش دنیایی..
وقتی ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت: تو بهترین داداش دنیایی.. و وقتی مرد من زیر تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه می‌گفت: تو بهترین داداش دنیایی..
چند وقت بعد وقتی دفتر خاطرات شو خوندم دیدم نوشته: عاشقت بودم، دوستت داشتم؛ اما می‌ترسیدم بگم. برا همین میگفتم تو بهترین داداش دنیایی!!

برچسب‌ها: عاشقانه, داستان, غمگین
چهارشنبه 1391/01/30 :: 20:17 ::  نويسنده : مصطفی

زود قضاوت نکنیم

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند؛

او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و آرام شروع به خوندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت

بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

 

ادامه داستان را ادامه مطلب ببینید

 

لطفا بر روی (انتخاب وبلاگ برتر ماه) کلیک کنید وبه این وبلاگ برای بهتر شدن رای بدهید

Top Blog                        Top Blog


 



ادامه مطلب ...
پنجشنبه 1391/01/24 :: 23:40 ::  نويسنده : مصطفی

لطفا فقط به لباس ها توجه کنید ادامه عکسها در ادامه مطلب

 

روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
پنجشنبه 1391/01/03 :: 22:53 ::  نويسنده : مصطفی
پنجشنبه 1391/01/03 :: 22:19 ::  نويسنده : مصطفی

روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog





ادامه مطلب ...
سه شنبه 1391/01/01 :: 14:34 ::  نويسنده : مصطفی
 

عکس های دختر ایرانی با قهرمانی موج سواری جهان

که ایرانی الاصل می باشد, قهرمان موج سواری بانوان جهان شده است و در زیر تصاویری از این هنرمند را با هم میبینیم.
 
روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog






ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 20:56 ::  نويسنده : مصطفی

 

 

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 20:41 ::  نويسنده : مصطفی
بامزه,خرگوش,rabbit

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 20:34 ::  نويسنده : مصطفی
S A L I J O O N

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 20:14 ::  نويسنده : مصطفی

 

 

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 13:42 ::  نويسنده : مصطفی

همه را در ادامه مطلب ببینید

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 13:29 ::  نويسنده : مصطفی
الناز حبیبی

 

 

پیشنهاد میکنم از دستش ندین حتما ببینید

همه عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 13:16 ::  نويسنده : مصطفی
عکسهای جدید آنا نعمتی

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog

 



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 13:10 ::  نويسنده : مصطفی

الناز شاکردوست یکی از بهترین بازیگران زن ایرانی هست که متولد سال ۱۳۶۳ میباشد و خیلی جالب است که بدانید او عاشق فوتبال هست و از دوران دبستان به نبوغ خود در بازیگر پی برده است!
برای دیدن عکس های و خواندن بیوگرافی کامل الناز شاکردوست به ادامه ی مطلب بروید.

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog
 



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 13:6 ::  نويسنده : مصطفی

همه عکس هر رو در ادامه مطلب ببینید

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 13:2 ::  نويسنده : مصطفی
 

بهرام رادان،از بازیگران مرد به نام و معروف ایرانی هستش که فیلم های به یادموندنی و زیبایی رو بازی کرده که از اونها میشه به فیلم سنتوری که نقش علی سنتوری رو داشت اشاره کرد،وی چهره ی جذاب داد و منلود سال ۱۳۵۸ میباشد،برای خواندن بیوگرافی وی و همچنین دیدن عکس های جدید او به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


 

نام : بهرام رادان
تاریخ تولد: ۸ اردیبهشت ۱۳۵۸
 
همه را در ادامه مطلب ببینید.رای یادتون نره

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 12:53 ::  نويسنده : مصطفی

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1390/12/29 :: 12:49 ::  نويسنده : مصطفی

همه عکسها (۳۸ عکس)را در ادامه مطلب ببینید

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
یکشنبه 1390/12/28 :: 15:59 ::  نويسنده : مصطفی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

....

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog

شنبه 1390/12/27 :: 22:13 ::  نويسنده : مصطفی

عشق یعنی دیدنی با چشم تر

عشق یعنی یاد یک رویای نرم

عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی آبی یه بی انتها

عشق یعنی كوله باری از نیاز

عشق یعنی یك شب پر رمز و راز

عشق یعنی بوسه ای از راه دور

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی خواب من با یك خیال

عشق یعنی چشمه آب زلال

عشق یعنی دیدنی با چشم تر

دوست دارم عشق من

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog

شنبه 1390/12/27 :: 22:10 ::  نويسنده : مصطفی
 

برای دانلود بر روی عکس کلیک کنید

 

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog

پنجشنبه 1390/12/11 :: 17:8 ::  نويسنده : مصطفی

ادامه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید

بر روی وبلاگ برتر کلیک کنید و به من رای بدین متشکرم

Top Blog Top Blog


Top Blog Top Blog



ادامه مطلب ...
چهارشنبه 1390/12/10 :: 12:14 ::  نويسنده : مصطفی

لطفا بر روی (انتخاب وبلاگ برتر ماه) کلیک کنید وبه این وبلاگ برای بهتر شدن رای بدهید

Top Blog                  Top Blog 



ادامه مطلب ...
جمعه 1390/11/28 :: 18:34 ::  نويسنده : مصطفی

لطفا بر روی (انتخاب وبلاگ برتر ماه) کلیک کنید وبه این وبلاگ برای بهتر شدن رای بدهید

Top Blog           Top Blog



ادامه مطلب ...
جمعه 1390/11/28 :: 18:24 ::  نويسنده : مصطفی

لطفا بر روی (انتخاب وبلاگ برتر ماه) کلیک کنید وبه این وبلاگ برای بهتر شدن رای بدهید

Top Blog               Top Blog



ادامه مطلب ...
جمعه 1390/11/28 :: 18:23 ::  نويسنده : مصطفی

لطفا بر روی (انتخاب وبلاگ برتر ماه) کلیک کنید وبه این وبلاگ برای بهتر شدن رای بدهید

Top Blog                 Top Blog



ادامه مطلب ...
جمعه 1390/11/28 :: 18:19 ::  نويسنده : مصطفی
آمار وبلاگ
نظر سنجی
آهنگ

FreeCod Fall Hafez


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه